شيري: سنايي بهترين محله و صاحبخانه من بهترين صاحبخانه دنيا است
شنبه دوازدهم آذر 1384 ساعت
همسايه ها اكثر اوقات تا مرا مي بينند بعد از سلام و احوالپرسي تبريك مي گويند كه كارمان كار موفقي بوده. خدا را شكر مي كنم. اميدوارم مردم تا آخر هم از كار ما راضي باشند
از آنجا كه خداوند هميشه به من لطف داشته، صاحبخانه اي نصيبم كرده كه لنگه اش هيچ جاي تهران كه نه، در كل دنيا هم پيدا نمي شود
اگر يك روز صبح كه از خواب بيدار شديد تا سركار برويد توي كوچه يكي از بازيگران مهم يك سريال موفق تلويزيوني را ديديد، اولين عكس العملتان چه خواهد بود؟ جيغ مي كشيد؟ تحويلش نمي گيريد وكلاس مي گذاريد؟ يا برايش دست تكان مي دهيد و به او سلام مي كنيد؟ شايد هم از او يك امضا يادگاري مي گيريد... هان؟! حالا اگر يكي از بازيگران مهم يك سريال محبوب تلويزيوني اصلاً توي كوچه شما زندگي كند چه؟
هر شب برايش آش و حليم نذري مي بريد، زاغ سياهش را چوب مي زنيد؟ يا اصلاً انگار نه انگار؟
حالا اگر اين بازيگر مهم محمد شيري خان پايين برره باشد و آن سريال موفق و محبوب هم«شب هاي برره» آن وقت چي؟
رد محمد شيري را كه گرفتيم، به ميدان سنايي رسيديم. بروبچه هاي اين محله سال هاست كه با آقاي شيري بچه محل و همسايه اند. اما واقعاً نمي دانيم كه اين اواخر و با گل كردن طنز «شب هاي برره» رفتارشان نسبت به او تغييري كرده يا نه.
آقاي شيري، با گل كردن شب هاي برره رفتار همسايه ها نسبت به شما تغيير كرده يا خير؟
بله... خب كمي تغيير كرده... فقط محبتشان بيشتر شده. اكثر اوقات تا مرا مي بينند بعد از سلام و احوالپرسي تبريك مي گويند كه كارمان كار موفقي بوده. خدا را شكر مي كنم. اميدوارم مردم تا آخر هم از كار ما راضي باشند.
خودتان فكر مي كنيد برره كجاست؟
راستش، من فكر مي كنم برره يك ناكجا آباد است. نمي توانيم بگوييم كه مربوط به كجاي ايران مي تواند باشد.
خلق يك جايي مثل برره فقط براي به تصوير كشيدن جامعه انساني پر از فرهنگ ها و اعتقادات و رفتارهاي غلط است كه در هر جامعه اي نمونه اش پيدا مي شود. در واقع من فكر مي كنم همانطور كه برره هيچ جا نيست، مي تواند همه جا هم باشد. اين به نوع تفكر و فرهنگ آدم ها بستگي دارد.
پس اينكه مي گويند برره نمايشگر قوم خاصي است كه...
نه نه، اصلاً اينطوري نيست. ببين من به عنوان يكي از بازيگران «شب هاي برره» اگر احساس كنم خداي نكرده كار ما باعث دلگيري عده اي از هموطنان عزيزم شده، همان لحظه استعفا مي دهم و كنار مي روم. بچه هاي سازنده اين سريال هدفشان از اول هم تمسخر نبوده. تنها هدف همه ما خنداندن مردم و جدا كردن آنها از درگيري هاي روزمره بوده، هرچند براي دقايقي كوتاه در كنار اين شاد كردن و ايجاد فضايي پر از نشاط و خنده قصدمان اين بوده كه يك سري مسائل و مشكلات اجتماعي را هم به تصوير بكشيم كه همگي اين معضلات هم به ناهنجاري ها ختم مي شود، مثل رشوه گرفتن، پشت سر هم غيبت كردن، فرهنگ هاي غلط و تفكرات اشتباه. باز هم مي گويم هدف ما اصلاً تقليد يا تمسخر نبوده و برره اي ها مردم هيچ جا نيستند.
اما ممكن است همه جا بشود پيدايشان كرد.
دقيقاً همين طور است.
خودتان اهل كجاييد؟
من متولد مشهد هستم، 30 بهمن 1328
يادتان هست در كدام بيمارستان به دنيا آمديد؟
[مي خندد] من تو بيمارستان به دنيا نيامدم قربان شكلت بروم. من توي خانه توسط قابله هاي قديم به دنيا آمدم. اولين فرزند خانواده هم بودم.
ماجرا اين بود كه پدرم در تهران با يك دختر تهراني ازدواج مي كند و بعد به اتفاق هم به مشهد مي روند. بعد از سه سال بچه دار مي شوند و چهار سال بعد هم به خاطر مادرم كه بچه تهران بوده، پدرم مجبور مي شود ما را به تهران بياورد.
آن سالي كه به تهران آمديد اول به كدام محله رفتيد؟
يادش به خير، به خيابان ري، ميدان خراسان رفتيم، كوچه لرزاده.
من بزرگ شده اين محله ها هستم. بعداز مدتي از آنجا رفتيم و چند سالي هم در خيابان نصرت، انتهاي بلوار كشاورز زندگي كرديم. محله بعدي كه براي زندگي انتخاب كردم بلوار فردوس بود، غرب تهران. الان حدود هفت ـ هشت سالي است كه در محله سنايي خيابان خردمند شمالي زندگي مي كنم.
خيلي هم از محله و زندگي ام راضي هستم.
صاحب خانه ايد يا مستأجر؟
نه، من مستأجرم. اما از آنجا كه خداوند هميشه به من لطف داشته، صاحبخانه اي نصيبم كرده كه لنگه اش هيچ جاي تهران كه نه، در كل دنيا هم پيدا نمي شود.
چطور؟
ماجرا اين است كه من هفت ـ هشت سال پيش، از طريق همين روزنامه شما، «همشهري» البته قسمت آگهي ها، اين خانه را پيدا كردم. بعد از صحبت هايي كه با آقاي فيروز بخش داشتيم و به تفاهم رسيديم اثاث كشي كرديم و به اين محله آمديم. هرچه از آقاي دكتر فيروزبخش بگويم كم گفته ام. اين مرد آنقدر آقا و مهربان است كه باورت نمي شود. الان هفت سال است كه ما اينجا زندگي مي كنيم. بارها خواسته ام پول پيش خانه را اضافه كنم، اما آقاي دكتر قبول نكرده و ما هنوز با همان مبلغ هفت سال قبل زندگي مي كنيم.
اصلاً باورم شده كه اين جا خانه خودم است. خلاصه اينكه ما اينجا با دو تا فرشته زندگي مي كنيم: آقاي دكتر و همسرشان. جالب اينكه به جاي آن كه مثل صاحب خانه هاي ديگر فقط دستور بدهند و از مستأجرها ايراد بگيرند خودشان هم رعايت حال همسايه ها را مي كنند. مثلاً با اينكه سن و سال اين مرد هم بالا است، در كشويي پاركينگ را طوري باز مي كند كه كوچك ترين صدايي در آپارتمان شنيده نمي شود. اما متأسفانه الان مدتي است كه در خانه بستري شده اند.
چرا؟
چند وقت پيش دو كيف قاپ زورگير به زور كتك كيف پولش را از او دزديدند و هنوز بر اثر آن كتك كاري ها حالش بد است. ان شاء الله بزودي حالش خوب شود. شما هم دعا كنيد.
چشم حتماً. ان شا ء الله آقاي دكتر فيروزبخش دويست سال عمر كنند شايد بعضي از صاحب خانه ها از ايشان يك چيزهايي ياد گرفتند. راستي چه شد كه شما براي نقش خان پايين برره انتخاب شديد؟
از جايزه بزرگ شروع شد. يك نقشي بود كه نامزد اولش من بودم و قرار بود چهار قسمت باشد، ولي تبديل به ده قسمت شد.
همان موقع آقاي مديري به من گفت كه يك كار تازه اي هم در آينده خواهد داشت كه بعدها در رسانه ها به اسم «ايستگاه جابر آباد» معروف شد. آقاي شكوهي، مدير توليد كار، هم بارها به من مي گفتند كه يك سري به ما بزن تا اينكه بعد از دو هفته كه از پيش توليد كار گذشت براي اين نقش انتخاب شدم و همان روز هم قرارداد بستم. به خاطر كارنامه موفقي كه مهران مديري دارد به نتيجه اين پروژه اطمينان داشتم. از طرفي جنس بازي همه بچه ها را هم مي داند و انتخابش انتخاب سطحي و سرسري نيست. همان روز اول هم از كار من خوشش آمد و احساس كردم بايد تلاشم را بيشتر كنم تا با گروه هماهنگ شوم. حالا نمي دانم چه قدر موفق بوده ام. اين را مردم بايد بگويند.
بعد از سال ها جدايي از طنز احساس خطر نمي كرديد كه...
راستش چرا. اصلاً تصميم گرفته بودم هيچ وقت طنز كار نكنم، چون فكر مي كردم در اين عرصه جوان ترها آمده اند و با ارائه كارهاي قوي شان ديگر جايي براي من نيست. اما وقتي حضور امثال آقاي اويسي را ديدم كه چه قدر موفق و خوب هم كار مي كنند، تصميم گرفتم من هم خودم را امتحان كنم.
از طرفي با سابقه اي كه من در كارهاي طنز دارم (مثل «سيماي اقتصاد»، «چمدان» و «كارآباد») احساس مي كنم تماشاچي از من در قالب كاراكترهاي طنز راضي تر است. جداي از همه اينها طنز و كاربرد آن در جامعه امروز ما بسيار پررنگ است و خيلي از نيازهاي اجتماع از اين طريق جبران مي شود. يك جمله جالبي سردار طلايي در مورد يكي از سريال هاي طنز گفتند كه علاقه مرا به اين مقوله بيشتر كرد. اينكه آمار جرم و جنايت در زمان پخش آن سريال طنز، خيلي پايين آمده.
اما اين دليل نمي شود كه كار جدي نكنم. در واقع من سعي مي كنم كاري را انجام بدهم كه مردم آن را بيشتر دوست داشته باشند.
خنده دارترين سكانس «شب هاي برره» تا الان كدام بوده؟
حقيقتش اين است كه اصولاً من سعي مي كنم سركار خيلي جدي باشم و كمتر خنده ام مي گيرد. اما خنده دارترين سكانسي كه تا الان بازي كرديم سكانسي بود كه من و مهران و سيامك انصاري خوابيده بوديم و قرار بود من خروپف كنم. تا صداي خروپف من در مي آمد مهران خنده اش مي گرفت و همين مسئله باعث شد بارها و بارها اين پلان تكرار شود.
خب... داشتيم در مورد محله تان صحبت مي كرديم.
بله، مي گفتم بجز آپارتمان، محله ما هم محله آرامي است. از همسايه ها بگير تا كسبه محل و حتي رفتگران همه به هم احترام مي گذارند.
تا حالا توي محل دعوايتان شده؟
[مي خندد] نه، اصلاً. فقط يك بار يك سوء تفاهمي شد كه زود حل شد. ساعت يك نيمه شب چند جوان جلوي در خانه ما داد و بيداد كردند كه «آي هوار اين تويوتا مال كيه.» آن موقع من يك تويوتا داشتم كه اتفاقاً صبح همان روز هم تصادف كرده بودم و كارشناسي هم شده بود و من هم بي تقصير شناخته شده بودم. تازه خسارتم را هم از بيمه بدنه ماشين گرفته بودم. ماجرا اين بوده كه گويا يكي از رهگذران با ماشين محكم به ماشين يكي از هم محله اي هايمان مي كوبد و فرار مي كند. آنها هم فكر مي كنند كه من بوده ام.
چون ماشينتان تصادف كرده بود؟
بله، شانس آوردم كه همان روز كارشناسي شد و خسارتم را هم گرفته بودم. اگر آن روز من تنبلي كرده بودم و سراغ كارهاي ماشينم نمي رفتم، ممكن بود يك تصادف ديگر هم گردنم بيفتد. اما در نهايت ماجرا به خير و خوشي تمام شد.
خدا را شكر. راستي شما هم توي محله تان معضل زباله داريد يا نه؟ چون مثل اينكه اين روزها مد شده همه مشكلات به سطل زباله و ساعت نه شب ختم شود و در نهايت هم مي گويند «اي خدا لعنت كنه، مش قربون!»
[مي خندد] بله، ما هم داريم. من فكر مي كنم اين معضل مقصر خاصي ندارد. همه ما مقصريم. از اهالي محله اي كه آشغالشان را ساعت ده صبح بيرون مي گذارند تا كارگران زحمتكش شهرداري كه بعضي وقت ها ازسرخستگي يا اشتباه نصف زباله ها را وسط خيابان رها مي كنند و مي روند. ما آموزش هاي خوبي در سال هاي اخير داشته ايم، چه از طريق صدا و سيما و چه از طريق ديگر. اما متأسفانه ايراد ما اين است كه در يك مقطعي همه چيز فراموشمان مي شود. مثلاً طرح تفكيك زباله مثل اينكه به كلي از ياد رفته. مهم ترين مرحله آموزش و فرهنگ سازي تمرين و پيگيري آن است.
حالا اگر محمد شيري شهردار منطقه 6 بود چه اتفاقاتي مي افتاد؟
مطمئن باش مشكل ترافيك يا حل مي شد يا لااقل كمتر مي شد.
البته معضل ترافيك حرف يك روز و دو روز يا يك منطقه و دو منطقه نيست. همه تهران درگير اين مسئله است. من فكر مي كنم عامل اصلي ترافيك در تهران فقط و فقط دو چيز است. اول از همه فروش افسار گسيخته ماشين و بعد تردد ماشين هاي تك سرنشين.
راستش، من خودم هم وقتي تنهايي سوار ماشينم شده ام و به سمت محل كارم مي روم، از خودم خجالت مي كشم. اغلب مواقع هم سعي مي كنم با تاكسي به محل كارم بروم، چون از معضل پيدا كردن جاي پارك هم خلاص مي شوم. اما اگر من شهردار مي شدم، اولين مسئله اي كه حتماً پيگيرش مي شدم و در صدد رفع آن بر مي آمدم معضل ترافيك بود. مطمئن هم هستم كه مي توانستم حلش كنم. مطمئنم.
راستي، گفتيم ترافيك ياد يك خاطره افتادم يك آيتم نمايشي در دوران پخش طنز «سيماي اقتصادي» داشتيم كه يك خانواده اي براي خواستگاري با ماشين از خانه خارج مي شوند و در ترافيك گير مي كنند. از آن طرف خانواده دختر نگران تأخير خانواده پسر مي شوند و آنها هم با ماشين خودشان راه مي افتند و دنبال خانواده داماد به خيابان مي روند و در نهايت همگي در ترافيك گير مي كنند و بالاخره خواستگاري در همان خيابان و لابه لاي ماشين ها انجام مي شود.
آن روز ظاهر شهر تهران اينطور نبود، اما اگر امروز چنين صحنه اي را در خيابان ببينيم نبايد تعجب كنيم.
و ...
دوست دارم تا جايي كه در توانم هست براي اين مردم كار كنم و لب آنها را خندان ببينم، همين . اين آرزوي قلبي من است. سلام من را به همه بچه محل هاي «جيگرمان» برسانيد
