تبليغاتX
تسخير ناپذير

کابوس همیشگی من
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت

دیشب باز همان کابوس همیشگیم را دیدم. همان کابوسی که شاید قبل تر هم برایتان گفته بودم. همان کابوسی که از دیدنش وحشت درم. حتی از به یاد آوردنش.

در یک خیابان تنها بودم. نمی دانم شاید ولیعصر بود یا شریعتی اینش که مهم نیست. می دویدم. به سرعت. دنبالم بودند. عده ای می خواستند مرا بگیرند. بدنم را تکه تکه کنند. شاید هم می خواستند مرا مانند خودشان کنند. همان زامبی ها بودند. اما نه زامبی های رومروز و یا زاک اسنایدر. دوستانم بودند. همکارانم. همشهری هایم. هر کسی را که در این شهر دیده بودم هر کسی که در این شهر زندکی می کرد. دهانشان باز بود و اماده بلعیدن من. می دویدم بدون هدف و مقصدی و فقط می خواستم از دست انها در امان باشم. هر از گاهی بر می گشتم و با فریاد می گفتم کافی است. بیدار شوید. من نمی توانم. پاهایم خسته است. اما انها می دویدند و  فریاد می زدم بر سر آنها و  می دویدم. چشمهایشان را لایه ای سیاه گرفته بود کورشان کرده بود. بینیشان تنها بوی گوشت را می فهمید و خون. راهی نبود جز فرار تا موقعی که به سدی از ماشی هایی داغانی بر خوردم که راه پیشر رفتن من را بسته بودند و من تنها بودن در انتظار  تک  تکه شدن توسط نمرد ه های خودمان.

 

نوشته شده توسط پرشان | موضوع: | لینک ثابت |
خوب بد زشت زیبا
یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت

این بار می خوام از فیلم زندگی زیباست روبرتو بنینی بنویسم. فیلمی که ممکه به نظر خیلی ها قشنگ نباشه. یا حتی یه فیلم به یاد موندنی نباشه اما من این فیلم رو خیلی دوست دارم شاید به خاطر علاقه ای که به روبتو بنینی دارم یا خاطراتی که با این فیلم دارم.

زندگی زیباست داستان یک مرد یهودی که با دوستش وارد یک شهر می شن. قهرمان داستان که یک مرد معمولی هست نمی ذاره تا زندگی و اتفاقاتش چهره ی بدی داشته باشن. خودش تصمیم می گیره و همیشه به زندگیش چهره ی زیبا و امید وار کننده می ده. برخورد هاش با زنی که عاشقش  می شه و پرنسس صداش می کنه. تلاش برای باز کردن کتابفروشیش. و... همه به ما نشون می ده که از همه اتفاقهای زندگی حتی بدش می تونی به شیوه هایی استفاده کنی که به سود تو تموم بشه. اگه فیلم رو دیده باشید صحنه ای که پرنسس رو سوار ماشین می کنه و با خودش همراه می کنه. اتفاقهای بد پشت سر هم رخ می دن بارون می یاد و ماشین خراب می شه. اما قهرمان ما از همه این وقایع به گونه ای استفاده می کنه تا دل پرنسس رو از آن خودش بکنه. همین طور نمی ذاره تا به اطرافیانش بد بگذره یاد آوری می کنم صحنه هایی رو که در اردوگاه یهودیان بودند. از موقعیت استفاده می کنه و پشت میکروفن می ره وبا پرنسس حرف می زنه کاری می کنه که خیال او از سالم بودن پسرش و خودش راحت بشه. حتی نمی ذاره که اتفاقت بدی که قرار در آینده براشون اتفاق بفته به نظر پسر کوچکش زشت برسه. از همون لحظه اول زمانی که افسر آلمانی قوانین اردوگاه رو می گه خودش رو به عنوان کسی که زبان المان ها رو بلده جا می زنه و قوانینی رو می سازه که برای یک بازیه تا فرزند کوچکش احساس کنه در یک مسابقه شرکت کرده.  در آخر هم که جون خودش رو برای حفظ زن و فرزندش فدا می کنه.

الحق که فیلم قشنگی بود. بازی روبرتو بنینی هم دیدنی بود. شوخی هاش ما رو می خندوند اما خنده های تلخ. اگه ندید این فیلم رو حتما تهیه اش کنید و ببینید.

نوشته شده توسط پرشان | موضوع: | لینک ثابت |