سلام، سلام و چند بار دیگه سلام، حالتون چطوره؟ خوب و خوش و سلامتین دیگه نه؟ می دونم همه شما ها خوبید. دوستان. دلم واسه این جا تنگ شده بود هرچند این وبلاگ همچین بازدید کننده نداره. شاید روزی دو یا سه نفر اون هم شانسی ولی خب این جوریم من حال میکنم. می دونید؟ چند وقتی نمی تونستم خورشیدو تحمل کنم. این خیلی بد بود. هرچند که از آفتاب خوشم می یاد اما به خاطر گاز گرفته شدن توسط یک خون آشام مجبور شده بودم چند وقتی از آفتاب دوری کنم. البته وقتی بی انصاف منو گاز گرفت امیدی نداشتم که دیگه بتونم رنگ آفتاب رو ببینم اما... اما... همین جور که داشتیم بین دنیای ادمیزادی (البته این درست نیست، چون خون آشام ها هم آدمیزادند اما فرقشون با شما ها اینه که خون می خورن و یکم و فقط یکم قویتر و سریعتر و خشن ترن.) خون آشامی دست و پا می زدم و داشتم زجر می کشیدم و کاملا نا امید شده بودم یهو از اسمون یه آدم خوب رسید. بگم واستون این آدم خوب نذاشت که من یکی از اون خون آشاما بشم. ها... خبر خوش اینکه دیگه برا این هم دارو ساخته شد. خدا کنه برا این گرگ نما ها کاری بکنه. این وقته که دیگه همه چیز توپ می شه.
بله. امید وارم که ایندفه دیگه ادامه بدم تا آخرش.
در این جا لازمه بگم که خون آشام و گرگنما ها فقط تو افسانه ها هستند یهو نترسید. منو هم هیچ چیزی گاز نگرفته. مواظب خودتون باشید.

